شانزدهمین پرسش (قسمت دوم) اشاره به خرابات

839  خراباتی شدن از خود رهایی است                   خودی کفر است، اگر خود پارسایی است

یعنی خراباتی شدن آن است که سالک، ترک رسوم، عادات و احکام کثرات گفته و از خود رهایی و خلاصی یابد، چون خودی که عبارت از نسبت دادن فعل و صفت به خود می باشد در حقیقت کفر است، و کفر، عبارت از پوشاندن حق است وکسی هم که فعل و صفت را به خود نسبت می دهد در واقع حق را پوشانده است، پارسایی که صفت پسیندیده ای است اگر آن نیز موجب خود بینی باشد حتی آن هم کفر است، چون در این حالت سالک هنوز از مقام خود نگذشته و از آن رهایی نیافته است.

840             نشانی داده اندت از خرابات               که التوحید اسقاط الاضافات

اهل عرفان و اهل یقین به تو  از خراباتی شدن نشانی  داده اند و گفته اند که « التوحید اسقاط الاضافات» یعنی توحید این است که از غیرِ حق، اضافۀ  صفت و وجود هستی اسقاط نمایند. می دانیم هست و وجود واقعی، ذات حق است و بقیه موجودات تعین ذات احدیت می باشند و با اضافه شدن تعین او موجود و با حذف و اسقاط تعین او معدومند، در واقع ذات حق  است که بصورت اشیاء تجلی نموده  و اضافۀ وجود نموده است و هرگاه این اضافۀ وجود اسقاط شود از غیر حق چیزی دیگری باقی نمی ماند و این معنی  «التوحید اسقاط الاضافات » می باشد.

841             خرابات از جهان بی مثالی است                   مقام عاشقان لا ابالی است

خرابات که عبارت از مقام وحدت است، به جهت آنکه مرتبه محو و فناء نقوش واشکال است از جهان بی مثالی است. یعنی این مرتبه منزه از صور، اعم از حسی و خیالی است و توهم غیریت و دویی در این مرتبه، محال است و این مرتبه مقام عاشقان بی باک است که بی با کانه از هر چه قید تعین دارد، عبور می نمایند و در هیچ منزل متوقف نمی گردند.

842             خرابات آشیان مرغ جان است            خرابات آستان لامکان است

خرابات که عبارت از مقام وحدت است آشیان مرغ جان و منزلگاه حقیقی اوست و خرابات آستان لامکان است یعنی خرابات عبارت از مقام وحدت و توحید صفات و افعال می  باشد و مقام توحید صفات، آستان لامکان توحید ذاتی است، چون اول به توحید صفاتی می رسند و از آن جا به توحید ذاتی نایل می شوند و تا از آستانۀ توحید صفاتی نگذری به توحید ذاتی نمی توانی قدم بگذاری

843             خراباتی خراب اندر خراب است                   که در صحرای او عالم سراب است

خراباتی خراب اندر خراب است یعنی خراباتی اول از طریق محو صفات خراب می شود و از این آستانه عبور کرده و به فنای ذاتی می رسد که این نیز خرابی دوم است و به همین جهت شیخ این خرابی دوم را خراب اندر خراب گفته است و در این حالت صفات و ذات او همه محو و مضمحل گشته است و خود را و عالم را گم کرده است. در مصرع دوم مراد از صحرا، فضای اطلاق و وحدت ذات است و در این صحرا، عالم و آدم نمود سراب و نمود بی بود است.

844             خراباتی است بی حد و نهایت              نه آغازش کس دیده نه غایت

خراباتی که مراد از آن وحدت ذاتی است نه محدود به حدود و جهات است و نه منتهی به نهایت. نه آغاز و مبدأ آن معلوم کسی است و نه نهایت آن معلوم است چون در مقام اطلاق، تمامت این عبارات  محو و متلاشی است

845             اگر صد سال در وی می شتابی                   نه خود را و نه کس را بازیابی

صد سال اشاره به زمان طولانی است و مراد از آن قید صد سال نیست. شیخ می فرماید: اگر زمان طولانی صدسال یا هزارسال یا بیشتر در عالم  وحدت ذاتی تفکرنمایی، در آن عالم نه خود را می توانی یافت و نه دیگری را چون در آن عالم هیچ تعین و تشخص وجود ندارد. چون یافتن خود و غیر خود وقتی میسر است که تعین خواه روحانی یا جسمانی باشد و در این مقام تعین گنجایی ندارد.

846             گروهی اندر او بی پا و بی سر           همه نه مومن و نه نیز کافر

یعنی گروهی از رندان لابالی در این مقام وحدت منزل کرده و همه هستی را محو و نابود ساخته اند و هر چه هست، همه را در قمارخانۀ وحدت پاک در باخته اند، در نتیجه همه بی پا و بی سرند. پا و سراشاره به اول و آخر است یعنی نه اول ایشان پیداست و نه آخر ایشان، نه ازل دارند و نه ابد و نه مومن هستند و نه کافر. چون تمام الفاظ نشان از هستی و تعین است. لذا به واسطۀ عدم تعین اطلاق این احکام یعنی کفر و ایمان جایگاهی ندارد.

847             شراب بیخودی در سر گرفته              به ترک جمله  خیر و شر گرفته

یعنی  آن گروه که خراباتی اند و بی سر و بی پا هستند، شراب ناب بیخودی و محو و فنا در کشیده اند و ترک خیر و شر گرفته اند و از خود و عالم فارغ شده اند، چون خیر و شر از لوازم هستی است، در حالیکه ایشان در مقام نیستی و اتحادند. بنابراین ترک همه خیر و شر گفته اند.

848        شرابی خورده هریک بی لب و کام            فراغت یافته از ننگ و از نام

یعنی آن گروه خراباتی و بی سر و پا، شرابی خورده اند و این شراب را بی لب و کام خورده اند، چون لب و کام  نیز از لوازم هستی  و تعین هست. در نتیجه شراب بیخودی با لب و کام نیز مناقات دارد. این گروه از ننگ و نام نیز فارغ شده اند که ننگ و نام نیز از لوازم هستی و تعین است.

849    حدیث ماجرای شطح و طامات            خیال  خلوت و نور و کرامات

850    ببوی درده  ای از دست داده               زذوق نیستی مست او فتاده

این دو بیت موقوف المعنی هستند یعنی گروهی که خراباتی هستند وشراب بیخودی در کشیده اند این گروه حدیث ماجرای شطح،  طامات، خیال، نور و کرامات را ببوی درده ای از دست داده اند و از ذوق نیستی، مست افتاده اند. حال شرح و تفسیر عبارت فوق را ذیلاً بیان می داریم. وصول به مبدأ حقیقی مستلزم معرفت یقینی است که از طریق کشف حاصل می شود و کشف نیز با ارشاد عارف کامل راهنما و سیر و سلوک حاصل می گردد و برای اینکه بستر این ارشاد فراهم شود، باید تمام حواس ظاهر بسته شود چون هر حجابی به او رسد، او را از مشاهده جمال دوست محروم می سازد و برای بسته شدن حواس ظاهره ، سالک باید عزلت، خلوت و انزوا اختیار کند .سالک را قبل از وصول به مقام حالاتی دست می دهد و منازل و مقاماتی بسیار دیده می شود مثل مقامات سبعه که هر کدام در اصطلاح صوفیه اسم مخصوص دارند و کرامات و خرق عادت روی می دهد. سالک وقتی وجد می یابد کلماتی بر زبان او جاری می شود که شنیدن آن از طرف دیگرموجب طعن و انکار و تکفیر شان می گردد و این کلمات  را شطح و طامات گویند. حال شیخ  در این دو بیت می فرماید: برای سالک جمیع این حالات و مراتب برای چشیدن دردی از  آن شراب محود و بیخودی است و سالک برای چشیدن این درد تمام این حالات از دست داده و از ذوق آشامیدن شراب نیستی مست افتاده و خود را و همه را بر باد فنا داده است و از این طریق به مراد خود که مشاهدۀ جمال یار است، رسیده است.

851             عصا و رکوه و تسبیح و مسواک                   گرو کرده به دردی جمله را پاک

گروهی که خراباتی اند به ظاهر اعتنایی ندارند. عارفان حقیقی همۀ ظواهر از حمله عصا و رکوه و تسبیح و مسواک که آلات و اسباب صوفیان هست، را در گرو نوشیدن شراب بیخودی و نیستی و وحدت حقیقی گذاشته اند ومقید به هیچ قیدی از قیود نیستند. رکوه به معنی مشک و کوزه است.

852             میان آب و گل افتان و خیزان             به جای اشک، خون از دیده ریزان

سالک بعد از نوشیدن شراب بیخودی و فنا که به حالت صحو و بیداری بر می گردد و از حسرت آن خوشی دچار اضطراب می گردد و در میان آب و گل، افتان و خیزان می شود که نشان و کنایه از اضطراب شدید است و به قدری متأسف و متأثر است که از دیدۀ او به جای اشک، خون جاری است.

 

853             گهی از سر خوشی در عالم ناز           شده چون شاطران گردن سرافراز

به کسی  که آن حالت سکر و مستی دست می دهد از سرخوشی در عالم ناز و  تنعم  است و  مانند شاطران گردن فرازی می کند و خوشحال و شادمان است و الحق جای شادمانی و سرور است ، اگر به کسی یک ساعت یا یک لحظه چنین حالی دست دهد. شاطر کسی است که پیشقراول پادشاهان با لباس مخصوص راه می رود و چون پیشاپیش شاه می رود،  گردن افراز است.

 

854             گهی از روسیاهی رو به دیوار            گهی از سرخ رویی بر سردار

سالک همیشه بر یک حال نیست، گاهی در مقام سکر، فنا و نیستی است و گاهی از حالت نیستی به حالت تعین، هستی و تفرقه بر می گردد و گرفتار ظلمت  تعیین  و هستی مجازی می شود د این حالت از بُعد و حرمانی که دارد  روسیاه است و روی به دیوار تعین دارد و گاهی از مرتبۀ تعین و تفرقه بیرون می آید و به مرتبۀ عروج، نیستی و جمع می رسد و از شراب وحدت می خورد، در نتیجه سرخ روی می گردد و در این حالت  مورد طعن و انکار بی خبران می گردد، این مصرع اشاره به داستان منصور حلاج است.

855             گهی اندر سماع  شوق  جانان             شده بی پا و سر چون چرخ گردان

گاهی از حالت استغراق و فنا خارح شده ولی در مرتبه سکر و بیخودی است و نمی تواند آرام و قرار گیرد و در سماع و وجد و شوق وصال جانان است و مانند چرخ فلک بی پا و بی سر می گردد، یعنی در اضطراب است

856             به هر نغمه که از مطرب شنیده                     بدو وجدی از آن عالم رسیده

هر نغمه و آهنگی که خراباتی مست  و بی سر و پا از آن مطرب می شنود و به واسطۀ آن نغمه، وجدی خاص از آن عالم به او می رسد. یعنی به مقتضای هر تجلی وظهور، وجدی به او می رسد و در هر تجلی، محبوب به گونه ای دیگر جلوه گری می کند مطرب کسی است که با خوانندگی، سرود  به مستان یاد می دهد و اهل ذوق  را به طرب می آورد.

857             سماع جان نه آخر صوت و حرف است       که در هر پرده ای سرّ شگفت است

سماع جان و روح که اهل حال و ارباب کمال از مطرب می شنوند، از سیاق سماع معمولی نیست که از صورت و حرف معمولی ساخته شده باشد. هر پرده و آهنگی که خوانده و نواخته می شود سرّّی از اسرار پنهان دارد و این سرّ برای محرمان، پرده از رخ می اندازد و خود را به هر نااهلی نمی نمایاند.

858             ز سر بیرون کشیده دلق ده توی                    مجرد گشته  از هر رنگ و هر بوی

دلق ده توی اشاره به حواس دهگانه است. سالک هنگام شنیدن آن نغمه و آهنگ و اسرار نهفته، دلق ده توی یعنی حواس دهگانه ظاهری و باطنی را از سر بیرون کشیده و دور انداخته است و با گوش عشق مستمع آن آهنگ می شود و در هنگام شنیدن این سماع هر رنگ و بویی را که نشان از ریا، هستی ، خودنمایی و خودفروشی  است از خود مبرا  می سازد.

859             فروشسته بدان صاف مروق               همه رنگ سیاه و سبز و ازرق

خراباتیان بی سر و پا جمیع رنگ ها را که از امتزاح نور وجود و ظلمت امکان صورت بسته و متعین گشته است، یعنی کثرات و تعینات ارواح و اجسام را از خود فرو شسته و تبدیل به شراب ناب صاف و مروّق یعنی خالی ازکدورات گشته اند. رنگ سیاه اشاره به تعینات جسمانی و رنگ سبز و ازرق به سبب  لطافت اشاره به تعینات روحانی است.

860             یکی پیمانه  خورده از می صاف                  شده زان صوفی صافی ز اوصاف

یکی از آن می صفا که اشاره به توحید ذاتی است و از هر گونه تعینی صاف می باشد، خورده و با نوشیدن آن می و به سبب فنای از خود، صوفی شده است و در نتیجه پاک و صاف  از اوصاف بشری و تعین انسانی وتقید جسمانی و روحانی گردیده است.

861             به جان خاک مزابل پاک رُفته              زهر چه آن دیده از صد یک نگفته

خراباتی در مقام عبودیت خاک صفات ذمیمه شیطانی و نفسانی را از مزابل طبع و نفس اماره پاک روبیده  و تزکیه نموده است ودر حالت کشف و شهود که مشحون از لذات معنوی و کمالات عیانی،است و در اوج مستی است، مطالبی بیان داشته ولی از صد تا یکی را هم نگفته و اسرار فاش نکرده است.

862             گرفته دامن رندان خَمّار                    زشیخی و مریدی گشته بیزار

خراباتی بی سر و پا از غایت عیش و  خوشی که در خرابات وحدت یافته است، دامن رندان خمار را گرفته است، رند آن کس را گویند که از اوصاف کثرات و تعینات معرا گشته و همۀ تعینات را به رَندۀ محو و فنا از خود دور ساخته است. خمار نیز کسی است که بسیار خمر خوار است و یا خمر فروش است و شراب نیستی می فروشد و نفد هستی می ستاند. خراباتی از عناوینی مانند شیخی و مریدی بیزار گشته است، چون این ها همه از لوازم کثرت و  دویی است. هم چنین خراباتی در حال استغراق که مقام معرفت است، حتی اگر به علم بپردازد از حقیقت محجوب می گردد، چه رسد به اعمال و آداب و رسوم که این ها به ترتیب اولی حجاب ذات مطلق می باشند. لازمه شیخی و مریدی نیز مراعات اعمال و آداب رسوم است، لذا خراباتی از این ها هم بیزار است.

863    چه شیخی و مریدی این چه قیداست               چه جای زهد و تقوی این چه شید است

شیخ می باید که در نفس مرید تصرف نماید تا او را به هدایت دلالت نماید و این یک نوع قید است، در صورتیکه خراباتی از همه قیود و کثرات خلاصی یافته و در مقام اطلاق وحدت و بیخودی است پس برای خراباتی، شیخی و مریدی محلی ندارد و همین گونه است زهد و تقوی که از لوازم بیداری و آگاهی است و با مستی وبیخودی شید و ریا است یعنی اگر کسی مست است و ادعای زهد و تقوی دارد، شید و ریا می کند

864             اگر روی تو باشد درکه و مه              بت و زنار و ترسایی تو را به

اگرروی تو  در که و مه است، یعنی یکی را کوچک و دیگری بزرگ می پنداری و یا یکی را کافر و دیگری را مؤمن می دانی هنوز تو  اسیر رسوم، عادات، عالم تفرقه و کثرت هستی برای اینکه از این قید نجات یابی، بهتر است که روی به وحدت آری که بت اشاره به آن است. هم چنین بهتر است که زنار خدمت بر کمربندی و ترسایی یعنی تجرید و تفرید اختیار کنی تا به مقام اطلاق وحدت وصول یابی

 

/ 0 نظر / 177 بازدید