هفدهمین پرسش (قسمت دوم)

اشارت به زنّار

هر چند در بیت 866 به طریق اجمال فرمود که زنار اشاره به بستن عقد خدمت است در این قسمت به تفصیل بیان می کند.

884             نظر کردم بدیدم اصل هر کار                      نشان خدمت آمد عقد زنار

          یعنی از روی کشف و یقین نظر در اصل هر امور کردم، دانستم که مقصود از اوچه بوده است و متوجه شدم که عقد زنار یعنی بستن زنار نشان خدمت، طاعت و عبادت بوده است.

885             نباشد اهل دانش را مُعوّل                           زهر چیزی مگر بر وضع اول

          اهل دانش بر هر لفظی که برسند ابتداء بر معنی آن که در عرف عام بکار می رود اعتماد نمی کنند، مگر اینکه بر وضع اول آن بنگرند و تحقیق نمایند که در اول، موضوع له آن لفظ چه بوده است (معول به معنی اعتماداست)

886             میان در بند چون مردان به مردی                  درآ در زمرۀ «او فوا، بعهدی»

          این بیت اشاره به آیه کریمۀ«اوفوا بعهدی اوف بعهدکم»در این آیه خداوندمی فرماید من که خدایم در روز الست به حکم «قالوابلی» از بندگان که شمائید پیمان گرفتم که شما به عهد من که عبارت از بندگی من است وفا کنید، من نیز در عوض آن عبادت وطاعت، به عهد خود وفا می کنم و به شما پاداش قرب و معرفت حق عطا می نمایم. حال شیخ با توجه به این موضوع می فرماید: مانند مردان و انسان های کامل با مردانگی کمر خدمت ببند، یعنی زنار خدمت و عبادت حق ببند تا در آن صورت مخاطب آیۀ کریمۀ فوق باشی و من نیز در مقابل وفای به عهد تو، به عهدم وفا کنم و به تو معرفت، نصیب نمایم.

887             به رخش علم و چوگان عبادت                      ز میدان در ربا گوی سعادت

          می دانیم علم بی عمل بی فایده است. لذا می فرماید: با رخش یعنی مَرکب علم و چوگان عبادت، گوی سعادت ابدی که عبارت از معرفت الله است از میدان دنیا در ربا و تعلل مکن که عمر ناپایدار و دنیا در گذار است. مراد از علم در این بیت علم فرایض است که در شریعت و طریقت وجود دارد.

888             ترا از بهر این کار آفریدند                اگر چه خلق بسیار آفریدند

          خداوند اگر چه مخلوقات زیادی آفریده است ولی به حکم آیه « انا عرضنا الامانۀ علی السموات و الارض و الجبال...»قابلیت حمل بار امانت الهی را مخصوص انسان نموده است و به عبارتی دیگر خداوند، انسان را برای این کار یعنی حمل بار امانت معرفت الهی آفریده است.

889             پدر چون علم و مادر هست اعمال                 بسان قرة العین است احوال

          احوال، قرة العین یعنی روشنی چشم ارباب کمال است و در این مورد علم به مثابه پدر است و اعمال به مثابۀ مادر و تا اجتماع این دو نباشد، احوال که به منزله فرزند قرۀ العین است، حاصل نمی گردد. باید دانست که احوال نتیجه عمل است و عمل نیز بی علم حاصل نمی شود

890             نباشد بی پدر انسان شکی نیست          مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

          قاعدۀ کلی آن است که فرزند بی پدر حاصل نمی شود و در کل دنیا فقط یک مورد استثنایی وجود دارد وآن نیز تولد حضرت عیسی مسیح (ع) است و می دانیم استثنا هیچوقت قاعده کلی نمی شود. شیخ با توجه به این قاعده می فرماید: پس احوال که به مثابۀ فرزند است بدون شک بدون پدر یعنی بدون علم حاصل نمی شود. مگر برسبیل ندرت که به امر مرشد کامل این اتفاق بیفتد. لازم به ذکر است که مراد از علم در این بحث علم فرایض است و الا طالب حق را با علم علماء چه کار است .

891             رها کن ترّهات شطح و طامات                    خیال نور و اسباب کرامات

          چون کمال مرتبۀ انسانی در فنا و نیستی است . بنابراین سخنان بی معنی شطح, طامات، خیال نور و اسباب کرامات را رها کن و خود نمایی، خود فروشی و عوام فریبی را شیوۀ خود مساز چون همۀ این ها موجب منیّت و هستی می گردد و مانع از وصول به کمالات حقیقی است.

892             کرامات تو اندر حق پرستی است                 جز این، کبر و ریا وعُجب و هستی است

          به حکم آیه « فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل صالحا" و لایشرک بعبادۀ ربه احدا».

کرامات و کمالات انسانی در پرستش حق است و غیر از پرستش حق بقیه موارد ،جز کبر، ریا، عجب و هستی نیست که همۀ این ها موانع راه حقند. البته باید دانست که عبادت و پرسش حق نیز جز رسیدن بر عدمیت و نیستی نیست و هر کس اظهار کرامت کند، در واقع خود را در بین خلق مطرح کرده و عوام را معتقد خود گردانیده که این نیز با نیستی و عدمیت منافات دارد و موجب کبر و غرور و سبب بُعد و حرمان است.

893             در این هر چیز کو نز باب فقر است              همه اسباب استدراج و مکر است

          استدراج به معنی طلب درجه است،  مکر نیزدر اصطلاح صوفیه اظهار کرامات، حالات و آیات است بدون امر الهی و با هوای نفس. در این مورد با وجود اینکه شخص مخالفت با حق می کند و نسبت به حق سوء ادب دارد ولی خداوند این نعمت صوری را از او نمی گیرد تا مغرورتر شودو از صفا، ذوق و طاعت او محروم ماند. همان اتفاقی که در مورد شیطان رجیم افتاد. حال با توجه به معانی الفاظ فوق معنی بیت چنین خواهد بود: درطریق عبادت و سلوک و ریاضت هر چیز و حالتی که بر سالک روی نماید.، اگر از باب فقر نباشد و موجب هستی و منیت گردد، آن عبادت برای خدا نیست و شخص می خواهد از آن طریق طلب درجه کرده و یا مکر نماید و وانمود کند که از مقرّبان است.

894             ز ابلیس لعین بی شهادت                            شود پیدا هزاران خرق عادت

          مثال مورد فوق که در بیت به آن اشاره شده ابلیس لعین است که او استعداد شهود معانی معقوله را ندارد ولی با وجود این، هزاران خرق عادت از او صادر می شود که اگر یکی از آن ها توسط فردی ظاهرگردد، عوام الناس مرید و شیفته او می شوند و آن فردِ کمتر از ابلیس را کامل و مقرب حق تصور می نمایند.

895             گه از دیوارت آید گاه از بام               گهی در دل نشیند گه در اندام

          این بیت اشاره به این آیه از قران است.«لأتینهم من بین ایدیهم و عن خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم »و هم چنین اشاره به این حدیث است که فرمود: «ان الشیطان لیجری من بنی آدم مجری الدم».

          شیطان گاه از دیوار می آید، گاهی از بام می آید، گاهی در دل انسان می نشیند وبه انواع وساوس مشغول می گردد

و گاهی در اندام او می رود و اورا به انواع اعمال فاسد وا می داردکه همۀ این ها خرق عادت است اما او ملعون ومطرود است.

896             همی داند ز تو احوال پنهان               در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

          شیطان هر آینه از احوال پنهانی انسان مطلع است وبا اغواء و ترغیبی که در انسان به عمل می آورد او رابه کفر، فسق و عصیان وا می دارد ودر واقع تصرف در وجود بنی آدم می کند که هزاران شیخ رسمی این کار را نمی توانند بکنند با این همه مطرود، ملعون و محروم است.

897             شد ابلیست امام و در پسی تو              بدو لیکن بدینها کی رسی تو

          تو در خرق عادت و برای فریبندگی خلق از شیطان تبعیت می کنی و شیطان امام تو است و تو در پس او هستی، اما مسلّم است که توانایی تو در این کارها هرگز به شیطان نمی رسد و از او همیشه واپس تر خواهی بود و زهی بدبختی و رسوایی برای تو وجود دارد.

898             کرامات تو گر درخود نمایی است                 تو فرعونی واین دعوی خدایی است

          اگر کرامات و خرق عادت که از تو سر می دهد، برای خود نمایی است و غرض تو این است که مردم بگویند، این مرد بزرگی است و بر تو معتقد شوند، این کار توبه منزله کار فرعون است که ادعای خدایی کرد. اگر کار تو به امرواشاره الهی وبه جهت ترویج امور دینی بود ، موجب غرورت نمی شد و آن زمان حکم دیگری داشت که « انما الاعمال بالنیات»

899             کسی کو راست با حق آشنایی             نیاید هرگز از وی خود نمایی

          هر کسی را که با حق، قرب و آشنایی باشد و بداند که هر چه غیر حق است، عدم است، در آن صورت از او خودنمایی برنمی آید، چون در مقابل خدا خودی وجود ندارد که خود نمایی کند به عبارت دیگر هر کسی نیستی خود را دانست، خودنمایی از او محال است و اظهار کرامت کردن بیگانگی از حق است و موجب بُعد و ردّ است.

900             همه روی تو در خلق است زنهار                  مکن خود را بدین علت گرفتار

          روی تو در اظهار کرامات همه اش متوجه خلق است که مردم را مرید و معتقد خود سازی و این کار موجب دوری وحرمان تو از حق است. سپس شیخ بر سبیل ارشاد و راهنمایی می فرماید که زنهار و آگاه باش و خود راگرفتار این علت و مرض نکن، چون بدترین مرض ها امراض معنوی است و بالاترین آن تکبر است که مانند زهر قاتل است.

901             چون با عامّه نشینی مسخ گردی                     چه جای مسخ، یکره فسخ گردی

          در معنی بیت 106 راجع به تناسخ بحثی شد ودراین بیت آن شرح راتکمیل می کنیم تا معنی این بیت مشخص شود. تناسخ عقیده ای است که به موجب آن اعتقاد دارند که روح انسانی قایم به نفس خود نیست و هیچوقت زایل و فانی نمی گردد و لاجرم باید وابسته به عنصری باشد که قایم به آن مظهر باشد و هر گاه مظهر اولی متلاشی شد بلافاصله در مظهر دیگر ظاهر می گردد پس تناسخ عبارت از انتقال روح از بدن عنصری به بدن عنصر دیگر است. تناسخ چهار شعبه دارد: گروهی عقیده دارد که انتقال روح فقط از بدن انسانی به بدن انسان دیگر می شود که به این امر نسخ می گویند. عده ای دیگر عقیده دارند انتقال  روح  از انسانی  متناسباً به  حیوانی دیگر منتقل می شود، نوع حیوان به عمل آن انسان ارتباط دارد و این را مسخ می گویند. گروه سوم عقیده دارند روح انسان به اجسام معدنی و گیاهی منتقل می شود و این را رسخ می نامند. گروه چهارم عقیده دارند که روح انسانی دائماً دایر است بین جماد، حیوان و انسان وقتی یک دوره را تمام کرد مجدداً از اول شروع می شود واین امر را فسخ می گویند.

حال باتوجه به توضیح فوق معنی بیت مشخص می شود. شیخ می فرماید: تو اگر با عوام الناس بنشینی مسخ می شوی یعنی از مرتبه انسانی به مرتبۀ حیوانی تنزل می کنی و در مصرع دوم می فرماید: حتی بدتر از این به مرتبه جمادی و نباتی می کنی و به مرتبۀ فسخ می رسی که مرتبۀ اسفل السافلین است.

902             مبادا هیچ با عامت سر و کار             که از فطرت شوی ناگه نگونسار

اگر می خواهی که از استعداد فطری و کمال انسانی محروم نمانی ترا نباید با عوام الناس سر و کاری باشد. چون در این صورت از فطرات انسانی که جایگاه عالی است تنزّل می کنی و نگو نسار می شوی و به اسفل السافلین می رسی و از معرفت که غرض آفرینش است باز می مانی.

903    تلف کردی به هرزه نازنین عمر                   نگویی در چه کار است این چنین عمر؟

این سرمایۀ عمر که بتو داده اند  برای آن است که آن را صرف معرفة الله بکنی اگر عمر را در عوام فریبی و صید خلق تلف کنی مسلماً عمر نازنین خود را به هرزه و عبث از دست داده ای در مصرع دوم به سبیل استفهام بیان می کند آیا از خودت  نمی پرسی و به خودت تذکر نمی دهی  که این چنین عمر به چه کار می آید و حاصل آن چیست مسلماً جواب این است که حاصل آن حسرت  و ندامت است

904             به جمعیت لقب کردند تشویش            خری را پیشوا کرده زهی ریش

در موضوع عوام فریبی هر دو طرف تشویش دارند یعنی هم شیخ که مردم را می فریبد و هم عوام الناس که فریفته  می شوند و تشویش هر کدام از منظری دیگر است. شیخ همیشه تشویش آن را دارد که عامه اعتقادشان را از او سلب کنند . مریدان  نیز که همان عوام الناس هستند به خاطر زیادتی قیود، رسوم و عادت که گرفتار آن شده اند تشویش آن را دارند که مبادا روزی یکی از آن ها را فراموش کنند حال این تشویش را که مربوط به هر دوطرف است به سبب اجتماع ظاهری، جمعیت  و یا حضور باطنی نامگذاری کرده اند که معنی مصرع اول است. آن شیخ که خود را به عنوان مقتدا و رهنما قلمداد کردن است شیوه خری را پیشوای خود کرده است و از انسانیت فقط همان ریش را دارد و الا در جهل و نادانی به مثابۀ خر است چون او از علوم شریعت و طریقت عاری است

905             فتاده سروری اکنون به جُهّال              از آن گشتند مردم  جمله بدحال

سروری و پیشوایی و راهنمایی در حقیقت مخصوص عارفان کامل است که جامع علوم شریعت  و طریقت و احوال حقیقت هستند و ایشان به کمالات انسانی آشنا هستند و می توانند امراض قلوب را مداوا کنند، اما به حسب اقتصای زمان سروری و رهنمایی به دست جهال و  نادانان افتاده است و چون این مشایخ نادان ضال و مضلند دعوی و راهنمایی ایشان موجب ضلالت  است و در واقع اینان راهزنان طریقنند.

906             نگر دجال اعور تا چگونه                 فرستاده است در عالم نمونه

در حدیث نبوی است که در آخر زمان دجال ظهور می کند و او اعور و یک چشم است و یک چشمی بدین معنی است که او ظاهر را می بیند ولی چشم باطن او کور است و او با ظاهر مردم را می فریبد حال شیخ می فرماید  که نگاه کن و ببین که دجال چگونه این مشایخ نادان عوام فریب را به عنوان نمونه فرستاده است تا موجب گمراهی خلایق گردند.

907             نمونه بازبین ای مرد حساس              خر او را دان که نامش هست جساس

جساس به معنی این است که زیاد تجسس می کند. شیح می فرماید: ای مرد حساس و ای کسیکه دارای چشم و گوش حسی هستی ولی عقل نداری نگان کن و ببین نمونۀ خرد جال را که نام آن خرجساس است. اینان نمونۀ خردجال بوده و با تجسس در احوال عامه ایشان را به نوعی دلالت می کنند که مثل خودشان به گمراهی  بیفتند.

908             خران را بین همه در تنگ آن خر                 شده از جهل، پیشاهنگ آن خر

در مصرع اول دوبار کلمۀ خر بکار رفته است خر دوم اشاره به آن  شیخ نادان است  و خر اول که به صورت جمع بکار رفته افراد نادانی است که پیرو تابع او شده اند می فرماید: این مریدان نادان و خر را نگاه کن چگونه مطیع و منقاد آن خر نادان شده اند و مانند قطاری پشت سر او راه می روند و آن خر یعنی شیخ نادان از جهل و نادانی پیشاهنگ و مقدم خران دیگر شده است. عوام الناس که این وضع  را می بینند می پندارند که وی کامل ومکمل است.

909             چوخواجه قصۀ آخر زمان کرد            به چندین جا از این  معنی بیان کرد

حضرت خواجۀ رسالت پناه در چندین  جا که وضع آخر زمان را تشریح  کرده این معنی را بیان کرده است یعنی به وجود جهال دجال وش که ادعای بیخودی دارند و اضلال خلق می نمایند. اشاره کرده است.

910             ببین اکنون که کور و کر شبان شد                 علوم  دین همه بر آسمان شد

شیخ در این بیت وضع زمان خود را بیان می کند و می فرماید که به دیدۀ عبرت نظر کن و ببین که آنچه حضرت ختمی مرتبت فرموده بودند، امروز مصداق پیدا کرده و کور و کر، شبان گله های گوسفند شده است شبان اشاره به منصب شیخی و ارشاد است که مانند چوپان است همانگونه که چوپان محافظت می کند که گوسفندان را حیوانات درنده از بین نبرند، مرشد نیز نگاهبان است که خلق به ضلالت نروند، حال اگر خود این چوپان  کور و کر باشد نه حیوانات درنده را می بیند و نه نعرۀ فریاد خواهان را می شنود، پس درندگان گوسفندان را می درند. درمصرع دوم می فرماید  که علوم دین بر آسمان شد، یعنی علوم دین که منشاء عدالت و انتظام امور است از زمین برخاست و معدوم شد وبه آسمان ها رفت.

911             نماند اندر میانه رفق  و آزرم              نمی دارد کسی از جاهلی    شرم

چون علم دین که منشأ عدالت و انتظام امور است از بین رفت، در میان خلایق نیزرفاقت، شفقت وحیاء که از لوازم  و مقتضیات علم است از بین رفت و  چیزی از آن ها باقی نماند، تمشیت امور به دست  نادانان افتاد و به گونه ای شد که دیگر کسی از جاهلی شرمی ندارد و در طلب علم نمی کوشد.

912             همه احوال عالم باژگونه است            اگر تو عاقلی بنگر که چون است  

حکمت الهی تقاضای آن دارد که انتظام امور عالم متعلق و منوط به وجود شریف انبیاء ائمه علیهم السلام و ارباب یقین باشد و چون مقرر شد که نظم عالم اختلال پذیرد و همه احوال عالم وارونه و واژگونه شود در نتیجه سروری و پیشوایی متعلق به جهال و دجال سیرتان گردید و احوال علمی و اعتدال مرتفع شد. حال با این وضع تو که عقل داری نگاه کن و ببین اوضاع چگونه می شود.

913             کسی کارباب طرد و لعن و مقت است            پدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است

طرد بمعنای راندن است لعن به معنای دور کردن و مقت به معنای دشمن داشتن می باشد. شیخ می فرماید: از واژگونی احوال دنیا کسی که ارباب طرد، لعن و مقت است، تنها به اعتبار اینکه پدرش مرد خوب و نیکو خصالی بوده اکنون شیخ وقت شده است در صورتیکه قاعده این است که به ماهیت خود فرد نگاه شود نه به ماهیت پدر، و چنانچه گفته اند« گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل » و یا اینکه در حکایت پسر نوح نباید غافل بود که خداوند در مورد او فرمود« انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح»

914             خضر می کشت آن فرزند صالح                   که آن را بد پدر با جد صالح

این بیت اشاره به داستان خضر و حضرت موسی است که خضر آن فرزند را کشت و حضرت موسی از او پرسید که چرا او را کشتی در صورتی که او کسی را نکشته بود و این کار ناسزاواری بود خضر جواب داد پدر و مادر او افراد صالحی بودند و این فرزند ناصالح  بود، ترسیدم که آن ها را به کفر و طغیان اندازد «فانطلقا حتی اذالقیا غلاما فقتله قال اقتلت نفساً زکیه بغیر نفس لقد جئت شیئاً نکرا» «فکان ابواه مؤمنین فخشینا ان یرهقهما طغیاناً و کفرا»

915             کنون با شیخ خود کردی تو ای خر       خری را کز خری هست از تو خرتر

اکنون تو ای خر نادان و جاهل به مجرد نسبت، تو خری را که در خری از تو خرتر است شیخ و راهنمای خود کرده ای و توجه به داستان خضر و موسی و کشتن آن فرزند نداری و از آن عبرت نمی گیری، چون اگر ملاک اصل و نسب بود نباید خضر آن فرزند را می کشت در صورتیکه تو اصل و نسب را قاعده نموده ای و به اعتبار آن فرد نادانی را پیشوای خود قرار داده ای.

916             چو او لایعرف الهرست از بر            چگونه پاک گرداند ترا سرّ

مصرع اول یک ضرب المثل است «هرّ» به معنی چیزی است که او را مکروه باید داشت و «برّ» به معنی چیزی است که او را نیکو باید داشت. حال شیخ می فرماید تو کسی را که «هرّ» را از «برّ» نمی شناسد، پیشوای خود قرار داده ای. چگونه چنین شخص می تواند ترا از اسرار آگاه کند او که بر امراض و صحت قلبی و پاکی و ناپاکی آگاهی ندارد، چگونه می تواند شیخ و پیشوای تو باشد.

917             وگر دارد نشان باب خود، پور            چگویم چون بود نور علی نور

حال اگر پدری صالح باشد و شایستگی مرشدی داشته باشد و فرزند او نیز صالح باشد و شایستگی مرشدی داشته باشد من در این مورد چه اعتراضی می توانم داشته باشم، بلکه باید آن را تحسین کنم و بگویم که نور علی نور . در هر حال اصل ماهیت خود شخص راهنما و مرشد است حال اگر پدرش نیز خوب بود نعم المطلوب.

918             پسر کو نیک رای و نیک بخت است             چو میوه، زبده و سرّ درخت است

حال اگر پدری صالح است و پسر او نیک رای و نیک بخت است او مانند میوۀ زبده و برگزیده و سرّ درخت است سرّ درخت مراد همان خصال پدر نیکو است و اشاره به این عبارت است که «الولد سرّابیه»

919             ولیکن شیخ دین کی گردد آن کو                   نداند نیک، از بد، بد ز نیکو

به مجرد اصل و نسب کسی نمی تواند شیخ و مقتدا شود کسی که نیک و بد اعمال، اخلاق و اوصاف را نمی داند و فرق میان نیک و بد نداند و نمیتواند در باطن مرید تصرف کند و اخلاق سیئه او را به اخلاق حسنه تبدیل کند چگونه آن کس می تواند  شیخ و راهنمای دین شود

920             مریدی  علم دین آموختن بود              چراغ دل زنور افروختن بود

          مریدی عبارت است از آموختن و دانستن علم دین است  تابدینوسیله بداند چه عملی موجب قرب الهی است، تا به آن، پیوسته عمل نماید و چه عملی موجب بُعد الهی است که از آن اجتناب نماید. ثمره مریدی آن است که چراغ دل از نور هدایت روشن و برافروخته گردد.

921             کسی از مرده علم آموخت هرگز؟                 زخاکستر چراغ افروخت هرگز؟

در بیت قبل اشاره فرمود که مریدی عبارت از آموختن علم است و نتیجۀ آن برافروختن چراغ دل است. حال در این بیت بر سبیل استفهام انکاری می فرماید آیاکسی تا بحال از مرده علوم آموخته است و یا تاکنون با خاکستری چراغی روشن شده است. شیخی که نادان است مانند آن مرده است و جهل او مانند خاکستر. پس طلب علم از چنین شخصی اتلاف عمر است و موجب ضلال و گمراهی است.

922             مرا در دل همی آید کزین کار             ببندم بر میان خویش زنار

با توجه به توضیحاتی در ابیات بالا راجع به شیخ نادان داد، در این بیت بر سبیل اعتراض می فرماید با توجه به وضع این شیوخ نادان بر دل من اینگونه می آید و روا می شود که از این شیوخ نادان به ظاهر مسلمان کناره بگیرم و زنار که آثار کفر و شیوه کفار است بر کمر بندم از ننگ این جماعت مسلمان منافق بر کنار بمانم و در باطن مسلمان و در ظاهر ترسا صفت باشم این بیت لحن عنادی و اعتراضی دارد.

923             نه زان معنی که من شهرت ندارم                 بلی دارم ولی زان هست عارَم

شیخ می فرماید: در بیت بالا که گفتم می خواهم زنار ببندم از آن جهت نیست که چون جهال شهرت دارند و من شهرت ندارم و مردم بر کمال من قایل نیستند یا مرید من کم است. به هیچ  وجه از این بابت نیست، چون من شهرت دارم ولی از این شهرت عار و ننگ دارم چون مردم قوۀ تشخیص و تمیز ندارند و بین نیک و بد، کامل و ناقص و عارف و جاهل امتیازی قایل نیستند شهرتی که کامل و ناقص در آن هر دو بطور یکسان باشد پسندیده نیست

924             شریکم چون خسیس آمد در این کار               خُمولم بهتر از شهرت به بسیار

   خسیس و ناقص و جاهل در این  کار یعنی در این شهرت بامن یکسان و شریک است. من به مناسبت عرفان شهرت دارم، آن شیخ نادان جاهل نیز شهرت دارد، ترجیح می دهم که مردم مرا نشناسد و خمولی را از شهرت بسیار بهتر می دانم. و اگر گمنام باشم بهتر از آن است که در جرگه و ردیف آن نادانان قرار گیرم و مشهور باشم.

925             دگر باره  رسید الهامی از حق            که برحکمت مگیر از ابلهی دق

در ابیات فوق شیخ لحن اعتراضی داشت و بوی عدم رضا از آن مطالب که تقدیر الهی است به مشام می رسید، لذا می فرماید: الهامی از جانب حق تعالی رسید که در وجود این جهال نیز حکمت ها هست و خداوند که حکیم فعال است هیچ چیزی از او عبث صادر نمی شود. شیخ بر خودش تذکر می دهد که از ابلهی و عدم اطلاع بر حکمت خداوند دق مگیر یعنی اعتراض منمای.

926             اگر کناس نبود در ممالک                 همه خلق اوفتند اندر مهالک

اگر کناس که طهارتخانه ها را پاک می کند، در ممالک نباشد، خلایق در مهلکه ها می افتند، در نتیجه اجباراً افراد شریف باید عهده دار کار خسیس شوند وجود کناس مردم دیگر را از پرداختن به این امر بی نیاز نموده است. در وجود کناس این فواید هست، قطعاً در وجود مشایخ جاهل نیزحکمت هایی هست این سخن اشاره به آن است که با اعتقاد به شیخ نادان، صورت ارادت، صدق و اخلاص در عوام الناس به ظهور می آید اگر چه در غیرمحل باشد و در حقیقت  شیخ نادان مزبلۀ نفس وطبیعت ایشان را از نجاسات و بعضی اخلاق ذمیمه پاک می سازد و اگر ایشان این کناسی را نکنند بی حضوری خواص زیاده می گردد و اَشراف ناچار به امور خسیسه باید بپردازند.

927             بود جنسیت آخر علت ضم                 چنین آمد جهان والله اعلم

هرجنسی مناسب استعداد و قابلیت فطری جنس خود را جذب می کند. در هر حال هرکششی مناسب با جنسیت است. در مورد شیوخ نادان نیز افرادی که با آن ها سنخیت دارند، جذب می شوند وبرای شیخ کامل صادق، خواص جذب می شوند. وبرای شیخ کامل فرصتی کامل برای هدایت مریدان صادق ایجاد می گردد و وقت گرانبهای او برای افراد عامی هرزه نمی رود. در مصرع دوم می فرماید که این موضوع یعنی جذب جنسیت یک پدیده کلی در جهان است و حکمت آن را فقط خدا می داند.

928             ولی از صحبت نا اهل بگریز             عبادت خواهی از عادت بپرهیز

از صحبت  نا اهل و جاهل باید گریخت چون هم نشینی و مصاحبت را در هر حال اثری عظیم است. در مصرع دوم می فرماید که اگر عبادت می خواهی از عادت بپرهیز. اگر دارویی سبب شفای مرضی باشد وقتی است که بدن و مزاج انسان به آن خوی نگرفته است، اگر بدن به دارویی عادت کرد نه تنها سبب بهبودی مرض نیست بلکه ممکن است سبب بیماری گردد. عبادت نیز مانند آن دارو است وقتی مؤثر است که بر روی عادت نباشد و اگر عادت شد دیگر خاصیت خودرا از دست می دهد و دفع مرض نمی کند.

929             نگردد جمع با عادت عبادت               عبادت می کنی بگذار عادت

عبادت باید خالصاً لوجه الله باشد و نباید از روی عادت باشد و عبادت حقیقی هرگز با عادت جمع نمی گردد. اینکه می بینیم خیلی ها عبادت می کنند یعنی نماز، روزه و سایر عبادات به جا می آورند  اما موجب قرب نمی شود، این است که از روی عادت و بدون تفکر و اندیشه انجام می دهند. در مصرع دوم می فرماید: اگر عبادت می کنی باید از عادت بگذری تا نتایج عبادت که قرب و معرفت است،  ظاهر شود. اگر نتیجۀ عبادت را در این عالم مشاهده نمی کنیم اکثر به سبب آن است که اخلاق  ذمیمه باطنی آن را باطل می کند و ما از بطلان آن بی خبریم.

 

/ 0 نظر / 137 بازدید