هفدهمین پرسش (قسمت چهارم) اشاره به بت ترسا بچه

 

972                 بت ترسابچه نوری است ظاهر                 که از روی بتان دارد مظاهر

          بت ترسابچه که کامل زمان است به واسطۀ  نور وحدت، ظاهر، روشن و تابان است. او از روی بتان که هر کدام کامل زمان خود بودند، مظاهری دارد. این کاملان، اقطاب و افراد زمان خود هستند و در هر زمان که تجلی و ظهور نمایند، تمام عالم دانسته یا ندانسته یعنی به اختیار یا غیر اختیار به او توجه دارند.

973                 کند او جمله دل ها را وثاقی           گهی گردد مغنی گاه ساقی

          وثاق در لغت به معنی بند است، یعنی انسان کامل که عبارت از همــان شیخ مــرشــد کامل می باشد، دل ها را اسیر و بندی خود می کند و آن ها را گرفتار محبت و عشق خود می سازد و بدین ترتیب آن ها را تحت تأثیر ارشادات و تربیت خود قرار می دهد. برای تربیت مریدان بسته به استعداد و فطرت هر کدام روش های مناسبی را انتخاب می کند، بعضی از مریدان را از طریق غنا و سرود تحریک می کند، بنابر این مغنی می شود و بعضی دیگر از مریدان را شراب محبت و شوق در کامشان می ریزد، بنابر این ساقی می شود.

974                 زهی مطرب که از یک نغمه ای خوش       زند در خرمن صد زاهد آتش

          مطرب در این بیت باز همان مرشد کامل است. عجبا و چه بسا مطرب که با یک نغمه و آهنگ خوشی که درمعرفت و عشق می نوازد و این نغمه به گوش شنوندگان می رسد، خرمن هستی صد زاهد مغرور به زهد و ریا را آتش می زند.

975                 زهی ساقی که او از یک پیاله                  کند بیخود دو صد هفتاد ساله

          ساقی در این بیت همان مرشد کامل است. عجبا و چه بسا که ساقی با یک پیاله شراب عشق و محبت دو صد (دویست) شخص هفتاد ساله افسرده و پیر را مست عشق می کند و با وجود اینکه پیری نشانۀ افسردگی، سکون و بی تحرکی است از آن پیاله، ایشان را بیخود و مست و تیزگام می سازد. اثر این پیاله بر پیران و افسردگان چنین است بر دیگران ببین که چه خواهد بود.

976                    رود در خانقه مست شبانه           کند افسوس صوفی را فسانه

          می فرماید: آن مرشد کامل در خانقاه که محل و منزل سالکان مسلک طریقت است به صورت مست می شبانه می رود و افسوس صوفی را فسانه می کند. می شبانه عبارت از شهود جمال مطلق در  غیب است. شبانه از آن جهت گفته اند که به مرتبه غیب، ادراک و شعور را راه نیست. صوفیان که در مقام سیر الی الله در مقام تلوین هستند و نسبت به مرشد کامل فاصلۀ زیادی دارند، افسوس می خورند که چرا هنوز به پای آن مرشد کامل نرسیده اند و قید افسوس صوفی در مصرع دوم اشاره به این مطلب است. فسانه می کند یعنی باطل می کند.

977             و گر در مسجد آید در سحر گاه           نبگذارد در او یک مرد آگاه

          اگر این مرد کامل در سحرگان که وقت خضوع، خشوع و عبادت است، به مسجد بیاید، در مسجد یک آگاه باقی نمی ماند. مراد از آگاه در این بیت آگاه ظاهری است چون دانش همه دانشوران و آگاهی آن ها نسبت به مرشد کامل صاحب زمان عین جهل و خواب غفلت است.

978             رود در مدرسه چون مست مستور                 فقیه از وی شود بیچاره مخمور

          اگر مرشد کامل در مدرسه رود، در حالیکه او مست از شراب تجلی است ولی مستی خود را مستور و پنهان می سازد و در حالی که درمدرسه، فقیه مشغول تعلیم علوم ظاهری است، فقیه بیچاره که خود را به سبب فقاهت و علوم دینی هشیار و آگاه تصور می نمود، وقتی از آن کامل، معرفت و کمالات معنویه را مشاهده نمود، متوجه حقیقت خواهد شد و در نتیجه مخمور و سرگردان از خمار و درد فراق خواهد شد و خواهد دانست که دانش او نسبت به عرفان، جهل بوده است.

979             ز عشقش زاهدان بیچاره گشته            ز خان و مان خود آواره گشته

          زاهدان که در طلب وصال محبوب حقیقی هستند برای اینکه به خدمت مرشد کاملی برسند تا آنها را هدایت نماید؛ در عشق رسیدن به آن کامل  صاحب کمال  بیچاره شده و در طلب او خان ومان خود را رها کرده و آواره شده اند. آن ها سر در بیابان طلب نهاده و او را می جویند.

980             یکی مؤمن دگر را کافر اوکرد            همه عالم پر از شور  و شر او کرد

          وقتی کامل صاحب زمان آمد، یکی به آنچه او فرمود، اقرار نمود و مؤمن شد و دیگری او را انکار نمود، پس کافر شد. چون قبل از او همه یکسان  بودند و مقر و منکری نبود، پس آمدن او یکی را مؤمن و دیگری را کافر کرد و به این واسطه، همه عالم پر از شور و شر گردید. در واقع امتیاز کافر و مؤمن، فاسق و ناسک، عابد و عاصی بواسطه او پیدا شد. این بیت اشاره به آیۀ کریمه است «کان الناس امۀواحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین»

981             خرابات از لبش معمور گشته             مساجد از رخش پرنور گشته

          خرابات که مظهر فیض جلال است و جای رندان بی سر و پا و باده نوشان است از لب صاحب کمال که  مظهر فیض رحمانی است، معمور و آباده شده و همه طفیل وجود او شده اند «لولاک لما خلقت الافلاک» و مساجد نیز که مظهر تجلی جمالی است، از رخ او پر نور و مصفا گشته است.

982             همه کارمن از وی شد میسر              بدو دیدم خلاص از نفس کافر

          شیخ در این بیت بیان حال خود می کند و می فرماید: همه  کار و مراد  من از  مرشد کامل میسر شد، یعنی او مرا در طریق معرفت حقیقی که طالب آن بودم، رهنمون شد و او طبیب نفس من گردید و مرا از نفس کافر  و اماره خلاصی داد.

983             دلم  از دانش خود صد عجب داشت      ز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت

          قبل از اینکه من در خدمت آن مرشد کامل قرار گیرم. دل من از دانش و علم صوری، صد تا حجاب و پرده داشت و این حجاب ها عبارت بودند از: عجب، تکبر، نخوت، تلبیس، مکر، پنداشت ها و تفکرات صوری که حاصل آن دانش های صوری بود و بواسطه این حجاب ها، از اسرار و مراتب کشف و شهود محجوب بودم.

984             درآمد از درم آن بت سحرگاه              مرا از خواب غفلت کرد آگاه

          آن بت یعنی مرشد کامل و صاحب زمان از درم سحرگاه وارد شد و مرا از خواب غفلت آگاه و بیدار نمود. قید سحرگاه به این مناسبت است که قبل از آمدن آن بت، شب ظلمانی و جهل بوده است. آمدن او مانند طلوع خورشید و فجر بود که در نتیجه آن شب ظلمانی عاشق، پایان رسیده و اِشراق نور صبح که وصال روی معشوق است، فرا رسیده است.

985             ز رویش خلوت جان گشت روشن                 بدو دیدم که تا خود کیستم من

          از نور تجلی جمال روی مرشد کامل، جان و روح من که به ظلمات کبر، پنداشت، عجب و نخوت تاریک بود، روشن گردید و به واسطۀ آن تاریکی بود که حقیقت خود را نمی دیدم. در مصرع دوم می فرماید بدو دیدم یعنی به وسیلۀ او عارف و آشنای خودم شدم و خود را شناختم که کیستم

986             چو کردم در رخ خوبش نگاهی           برآمد از میان جانم آهی

          وقتی صورت زیبای آن مرشد کامل صاحب زمان را دیدم، انواع حسن ، جمال، کمال، و ملاحت در او مشاهده نمودم که تا آن وقت مانند آن، هرگز ندیده بودم. در نتیجه از غایت حیرت و بیخودی از جان من آهی برآمد و دل خود را از دست دادم و عاشق و شیدای او گشتم.

987             مرا گفتا که ای شیاد سالوس               بسر شد عمرت اندر نام و ناموس

          آن بت یعنی مرشد کامل به من خطاب کرد ای شیاد سالوس یعنی ای مکار فریبنده که مرا مایل خود گردانیده ای بدان که عمر و زندگانی تو در طلب نام و ناموس یعنی شهرت و حب جاه بسر آمده و مغرور خود بینی شده ای و در نتیجه در خسران و زیان هستی.

988             ببین تا علم و کبر و زهد و پنداشت      تو را ای نارسیده از که واداشت؟

          آن مرشد کامل با لحن عتاب و خطاب به من گفت، آگاه باش و ببین که آن علم، کبر، زهد، پنداشت و تصوراتی که از هستی خود داشتی تو را که هنوز خام و نارسیده ای از وصول چه کسی بازداشته است؟ یعنی به علم، و زهد و مقام دنیوی فریفته شده ای و اصل حقیقت وکمال مطلوب را که وصال یار است، از دست داده ای.

989             نظر کردن به رویم  نیم  ساعت           همی ارزد هزاران ساله طاعت

          آن مرشد کامل بیان فرمود که نیم ساعت به روی من نظر کردن ارزش هزار سال طاعت را دارد، چون به مجرد طاعت و عبادت بی ارشاد کامل، قرب حقیقی و وصول حق، میسر نمی شود و هر آینه دیدار جمال صاحب کمال بهتر از  همه طاعات می شود. اهل کمال در این معنی اتفاق دارند که  خدمت و ملازمت مرشد کامل زمان، بهترین طاعت است.

990             علی الجمله رخ آن عالم آرای             مرا با من نمود آن دم سراپای

          علی الجمله یعنی بطور اختصار و مجمل بیان می دارم که روی آن مرشد کامل که عالم را به جمال خود می آراید، در آن دم سر تا پای مرا با من نمود. به عبارت دیگر تا آن زمان که خود را نشناخته بودم، شناختم. این همه علوم، زهد و طاعت که تا آن زمان داشتم بـرابری با آن یک نظر نمی تواند نمود. چون با آن علوم، شناخت خود که در حقیقت شناخت حق است، میسر نمی گردد.

991             سیه شد روی جانم از خجالت              ز فوت عمر و ایام بطالت

          یعنی آن علم و زهد که تا این زمان، کمال تصور شده بود، چون معلوم گردید که عین نقص است و به کمال نمی رساند، لذا از خجات وشرمندگی روی جانم سیاه شد و پشیمان شدم که چرا عمر عزیز خود را به بطالت گذرانیده و فوت نموده ام.

992             چو دید آن ماه کز روی چو خورشید               ببرّیدم من از جان  خود امّید

993             یکی پیمانه پر کرد و به من داد                         که از آب وی، آتش در من افتاد

          این دو بیت موقوف المعنی است. یعنی آن ماه که عبارت از همان مرشد کامل است، وقتی دید من از روی چون خورشید او از جان خود امید بریده ام یک پیمانه پر کرد و به من داد که از آب آن پیمانه آتش در من افتاد. یعنــی آن مرشد کامل متوجه شد که من از مشاهده او به نقص خود پی برده ام و آمادگی پذیرش ارشاد دارم یک پیمانه از شراب معرفت و تجلی وجه باقی پر نمود و به من داد. شرابی که از او گرفتم، مانند آب صافی بود که شوینده جمیع او صاف و اخلاق و کثرات بود ومانند آتش سوزانی بود که هستی مرا سوزاند و مرا به نیستی و فنا رهنمون شد.

994             کنون گفت از می بی رنگ و بی بو               نقوش تخته هستی فروشوی

          آن کامل بر سبیل ارشاد به من گفت، حال که آمادگی پذیرش ارشاد و هدایت داری از شراب وجه باقی که نه رنگ افعال دارد و نه بوی صفات، نقوش تخته هستی را که کثرات و تعینات است، فروشوی و محو گردان زیرا تا زمانی که کثرات باقی است و لوح وجود از اغیار پاک نشده و وجود مجازی سالک پابرجاست، وصال محبوب میسر نمی شود.

995             چو آشامیدم آن پیمانه را پاک              در افتادم ز مستی بر سر خاک

          یعنی چون از دست آن مرشد کامل پیمانه شراب وحدت ذات را گرفتم و به تمامی خوردم از مستی و بیخودی بر خاک مذلت فنا و نیستی افتادم.

996             کنون نه نیستم در خود، نه هستم                    نه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم

          اکنون که در مقام صحو و بیداری بعد از محو و فنا هستم، حال من اینگونه است که نه نیستم زیرا قایم به آن حقیقتم و باقی به بقای اویم و نه نسبت به ذات خود هستم، زیرا هستی مجازی من فانی شده است و نه هشیارم، زیرا از خوردن آن می، بیخودی من هنوز باقی است و نه مخمورم، چون خمار از بعد فراق است در حالیکه من در عین وصال هستم و نه مستم، چون مستی حالت بیخودی و فناست در حالیکه من در مقام تمکین هستم.

997             گهی چون چشم او دارم سرخوش         گهی چون زلف او باشم مشوّش

          گاهی مانند چشم محبوب از نوشیدن آن شراب سرخوش هستم و گاهی مانند زلف او پریشان و مشوش هستم. سرخوشی حالتی بین هشیاری و مستی است، یعنی من نه هشیارم و نه مستم.

998             گهی از خوی خود در گلخنم من             گهی از روی او در گلشنم من

          گاهی به حس ظهور صفات بشری در گلخن طبیعت ساکن هستم و گاهی به واسطۀ استیلای احکام وحدت از نور تجلی وجه باقی، در گلشن توحید می باشم.

 

/ 2 نظر / 87 بازدید

هوالعزیز. اصلاً این حرفها و این تعریفها در مورد گلشن راز اشتباه فاحش است! هیچکس حق ندارد با گلشن راز بازیکنه برای دکان باز کردن. معنی خرابات .یا انالحق .شراب .شمع شاهد.وهیچ کلمه دیگری از گلشن راز را نمیتوانید معنی کنید. چوخواهی معنی شمع را بدانی. تو باید بازی شاهد.بدانی شوی مست از شراب وجه باقی از آن چشمان مست دست ثاقی. زبوی می کنی حس وجودش. زنور می کنی از دل سجودش.

علی

سلام تشکر فراوان به خاطر ارائه این مطالب بسیار استفاده کردیم جناب استاد یا حق