پانزدهمین پرسش (قسمت سوم) اشاره به زلف

   763   حدیث زلف جانان بس دراز است          چه شاید گفت از آن کان جای راز است

یعنی سخن زلف جانان بسی دور و دراز است و در ضبط و حصر نمی آید درازی زلف اشاره به عدم انحصار موجودات و تعینات  است  و و جه مشابهت  زلف  با تعینات این است که همانگونه که زلف، جمال و روی جانان را می پوشاند و موجب اختفای آن می گردد، هر تعینی از تعینات نیز  حجاب و نقابی بر روی واحد حقیقی است و باید دانست که هرچه ظهورات الهی به صورت ظآهر بیتشر باشد موجب اختفای بیشتر اوست و چون تعداد تعینات در حد حصر نیست  پس این حدیث بسیار دور و دراز است در مصرع دوم می فرماید: چه شاید گفت که آن جای راز است یعین اظهار و ابراز آن اسرار گاهی منجر به فتنه و پریشانی و سرگردانی و طعن و انکار می گردد،  بنابراین این اسرار را نمی یابد بر نامحرمان فاش کرد.

764             مپرس از من حدیث زلف پرچین                  مجنبانید زنجیر مجانین

شیخ می فرماید: از من که عاشق بیدل هستم، حدیث زلف پرچین و شکن معشوق را مپرس. گرفتاری و آنچه مانع شهود جمال حق است، همین کثرات می باشند و مرغ دل طالبان و عاشقان گرفتار  این دام بلاست و بعد می فرماید که زنجیر مجانین عشق و طلب را مجنبانید، چون سلسلۀ زلف معشوق است که سبب تقید مجانینِ محبت و عشق گشته و نمی گذارد، در هوای وصال محبوب طیران نماید و از اندوه فراق خلاصی یابد.

765             زقدش راستی گفتم سخن دوش            سر زلفش مرا گفتا فروپوش

از قد وقامت معشوق که امتداد حضرت الهیت و برزخ بین وجود و امکان است ، دوش براستی سخن گفتم و اعتدال او را ستودم، اما سر زلف معشوق به من یادآور شد که این سخن را فراموش کن و اظهار مساز چون در عالم ظهور تضاد اسمایی و صفاتی وجود دارد و زلف از غایت درازی، راستی قد را پوشانیده است و سرتا قدم را مستور گردانیده است. لازم به تذکر است که زلف مظهر  کثرت و تباین است. هم چنین قید کلمه دوش در مصرع اول به این سبب است حضرت الهیت از جهت  ظهور اسماء و اعیان به واسطۀ  ظلمت و کثرت مناسبت به شب دارد.

766             کجی بر راستی زو گشت غالب                    وز او در پیچش آمد راه طالب

کجی، انحراف، تخالف و تضاد بر راستی و اعتدال آن زلف غالب گشته است، یعنی ظهور تخالف اسمایی و صفاتی ، راستی و اعتدال ذات را که در جمیع ذرات یکسان است مخفی گردانیده است و از کجی زلف، راه طالب عاشق پر پیچ و خم شده است. به همین جهت است که هر چه می رود به منزل نمی رسد و از قیود و کثرات خلاصی نمی یابد تا به مقام وحدت برسد و از زحمت و رنج سفر بیاساید و به مراد دل برسد.

767             همه دل ها از او گشته مسلسل            همه جان ها از او بوده مقلقل

همۀ دل های عاشقان صادق در سلسلۀ زنجیر او گرفتار گشته است و مطلقاً خلاصی از این قید ندارد. حتی مجذوبان که صاحب مرتبه جمعند و از تفرقه وارسته اند گاهی در بند نوشیدن و پوشیدن  می باشند که مستلزم تعین است. در مصرع دوم می فرماید همه جان ها و ارواح به علت گرفتاری در این دام زلف یعنی کثرات و تعینات مقلقل یعنی مضطرب هستند چون مانع وصول ایشان به محبوب است و«مقلقل به معنی جوشاندن است»

768             معلق صد هزاران دل زهر سو           نشد یک دل برون از حلقۀ او

قید صد هزاران  نمود کثرت است و خود عدد خاص مراد نیست، یعنی دل های بی شمار هر کدام از هر سویی و به طریقی وابستۀ زلف او  هستند. هر دل هوای دیگری دارد و به واسطۀ حلقه های بی نهایت آن زلف، لاجرم یک دل برون از حلقۀ آن زلف نیست. به عبارتی دیگر هر دل که هست به هوا و هوس چیزی است و طالب مطلوبی خاص است که به واسطه آن هوا و هوس و مطلوب خاص، از تعیین خود رهایی ندارد.

769             اگر زلفین خود  را برفشاند                 به عالم در یکی کافر نماند

قبلاً بیان گردید که زلف اشاره به تعینات و کثرات است در این بیت زلفین آورده و مراد از آن تعینات جلالی و جمالی است، معنی بیت چنین است: اگر تعینات  جلالی و جمالی خود را برافشاند و پردۀ تعینات را کنار بزند همانا آن که در پس پردۀ تعینات مخفی بود، ظاهر خواهد شد.

در این صورت همه کس قادر به رویت جمال او خواهند بود یعنی مشاهدۀ جمال  توحید الهی برای همه میسر خواهد گشت و در این صورت در عالم یک کافر نمی ماند و همۀ مشرکان موحد می گردند.

770             وگر بگذارش پیوسته ساکن      نماند در جهان یک نفس مومن

و اگر زلف خود را که عبارت از ظلمت کثرات و تعینات است، پیوسته و دایم ساکن بگذارد و هرگز حجاب تعینات از وجهِ وحدت بر ندارد، در همۀ عالم یک نفر مومن حقیقی که شاهد توحید عیانی گردد، نمی ماند و عالم پر از شرک و کفر می گردد.

771             چو دام فتنه می شد چنبر او                 به شوخی باز کرد از تن سر او

چنبر عبارت از دایرۀ کونی است که از بهم  رسیدن مراتب موجودات ممکن حاصل می شود . شوخی اشاره  به جذبۀ الهی است. باز کردن سر زلف از تن اشاره به ظهور انوار تجلیات وحدت است که در اثنای سلوک و ریاضات به سالکان رو می نماید.

یعنی در سایۀ سلوک و ریاضت سالک، زلف یعنی تعینات کوتاه می شود و تن که عبارت از همان وحدت حقیقی است، نمودار می گردد. پس معنی بیت چنین خواهد بود: چون چنبر او یعنی دایرۀ کونی، دام فتنه و امتحان طالبان راه معشوق می شد، بنابراین معشوق به شوخی (یعنی جذبه) سرزلف از تن باز کرد و کوتاه گردانید تا جمال وحدتش از زیر نقاب کثرت نموده شود.

772             اگر ببریده شد زلفش چه غم بود          که گر شب کم شد اندر روز افزود

اگر زلف معشوق بریده شد، چه جای غم و پریشانی است، بلکه موجب شادی است زیرا اگر از شب چیزی کم شد نه آن است که عدم می گردد، بلکه در روز می افزاید یعنی هرچه ظلمت شب که نشان کثرات و تعینات است، کاسته می گردد ظهور روز وحدت زیاده می شود. باید دانست که هرتعینی را دو وجه هست: یکی وجه کثرت و دیگری وجه وحدت، محوشدن وجه کثرت ، موجب ظهور  وجه وحدتش  می گردد  و کم شدن وجه کثرت، دلیل بر این نیست که هست نیست می گردد چون هستی دائماً هست و نیستی دائماً نیست و قلب حقایق ممتنع است.

773             چو او بر کاروان عقل ره زد              بدست خویشتن بر وی گره زد

چون او یعنی محبوب حقیقی بر کاروان عقل را ه زد و سرگردان ساخت و عقل را از معارف کشفی و توحید حقیقی برهنه و عور نمود، بدست خود زلف تابدار پر چین را گره زد و محکم گردانید تا عقل بواسطه تقید به نقوشِ کثرات و تعینات راه به توحید حقیقی نتواند برد. به همین سبب مطلقاً از برای عقل این گره گشوده نخواهد شد و دریافت این معنی جز از طریق عشق و محبت و تجرید از ماسوی الله در سایه ارشاد راهنما و توجه به مولی نمی تواند بود

774             نیابد زلف او یک لحظه آرام              گهی بام آورد گاهی کند شام

یعنی زلف محبوب یک لحظه آرام و قرار ندارد. بی قراری زلف معشوق  اشاره به تغییرات و تبدیلات سلسلۀ موجودات است که هر ساعتی به وضعی و نوعی دیگر است. زلف یعنی کثرات از غایت بی قراری گاهی از وحدت دور می شود. و بام می آورد یعنی وحدت ظاهر می شود و گاهی برعکس  شام می کند و به غیر از ظلمت کثرت  چیزی نمی ماند. بام به معنی بامداد یعنی صبح است که اشاره به نور وحدت است و شام نیز اشاره به ظلمت کثرت می باشد و این هر دو معنی نسبت با سالک دارد یعنی گاهی در دل سالک  نور وحدت تابان می شود و گاهی احکام کثرت بقدری در دل سالک غلبه می کند که اصلاً نمی گذارد او مشاهده نور توحید نماید.

775    ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد                  بسی بازیچه های بوالعجب کرد

ظلمت کثرت و روشنایی وحدت همه آثار و لوازم رخ و زلف جانان است که به روز و شب تعبیرگردیده است. در این بیت عدد صد دلیل بر کثرت است و مقدار خود عدد صد منظور نیست. چون هر عاشقی در طی یک شبانه روز صد روز و شب دارد که از احکام و آثار رخ و زلف می باشد و بوسیله این روی و زلف بسی بازیچه های بوالعجب کرد یعنی به حسب  صورت گاهی شب است گاهی روز، گاهی ابری است گاهی آفتابی، گاهی زندیق را موحد می کند و گاهی موحد را زندیق و قس 0علیهذا و از نظر معنی نیز گاهی خوف است گاهی رجا، گاهی دوزخ است گاهی بهشت، گاهی قبض است گاهی بسط، گاهی اسیر کثرت گاهی غریق وحدت و قس علیهذا

776             گل آدم در آن دم شد مخمر                 که دادش بوی آن زلف معطر

می دانیم تمام موجودات و عالم کثرات تعیناتی از اسماء، صفات و0 ذات الهی اند و انسان به دلیل جامعیت، تعیین جامع اسم الله می باشد. مراد از زلف، عالم کثرات می باشد. بنابراین هر موجودی با تعیین یافتن یکی از اسماء و صفات الهی  معطر شده است و انسان به دلیل جامعیت با تعیین یافتن تمام اسماء و صفات الهی معطر شده است. بنابراین معنی بیت چنین خواهد بود که گل آدم یعنی طینت آدم در آن دم که مخمر و سرشته شد به دلیل جامعیت با بوی آن زلف، معطر گردید یعنی جامع تمام اسماء و صفات الهی گردید. به عبارت دیگر خداوند انسان را در صورت خود آفرید« خلق الله آدم علی صورته»

777             دل ما دارد  از زلفش نشانی               که خود ساکن نمی گردد زمانی

دل، که خلاصه بنیۀ انسانی است به مناسبت جامعیت ومظهریت جمیع اسماء و صفات از زلف محبوب نمونه و نشانه ای دارد  و هر دم به صفتی و ظهوری تازه، ظاهر گردد و یک لحظه ساکن نمی گردد و آرام و قرار ندارد و در واقع  مظهر«کل یوم هو فی شأن» می باشد و دایم در ظهور و بروز منقلب است و از این جهت به قلب موسوم گشته است.

778             از او هر لحظه کار از سر گرفتیم                 زجان خویشتن دل بر گرفتیم

ضمیر او در مصرع اول دل یا زلف هر کدام که باشد در نتیجه و معنی تغییری بوجود نمی آید. معنی بیت چنین است که سالک به جد و جهد از مراتب کثرات عبور نموده و به مقامات و مراتب کمال وصول می یابد.

ولی نگهداشت این حالت بدون کو.شش پایدار نیست، چون به سبب تاثیر لوازم زلف که آشفتگی است و یا به سبب جامعیت دل که میل دارد به حالت اول بر گردد. بنابراین سالک باید هر لحظه کار را از سر بگیرد وجد جهد نماید تا از مراتب کثرات عبور و به مقامات کمال و وصول یابد. در مصرع دوم می فرماید که دل از جان خویشتن بر گرفتیم و این اصطلاحی است به معنای اینکه فکر و آسایش برای جان خود از دست دادیم و تن به قضا دادیم تا هر چه محبوب خواست، ظاهر شود.

779    از آن گردد دل از زلفش مشوش                   که از رویش دلی دارد پرآتش

دل عاشق شیدا دائمأ هوا و عشق دیدار روی محبوب را دارد و دل در این عشق و اشتیاق پر آتش است ولی زلف که مراد از آن عالم کثرات است، مانع مشاهدۀ جمال جانان است و نمی گذارد که روی جانفرای جانان به دیدۀ دل گشوده شود، لذا دل دائماً از دست زلف مشوش و پریشان است.

 

/ 0 نظر / 94 بازدید