شانزدهمین پرسش در باره شراب -شمع - شاهد و خرابات (قسمت اول)

سؤال  شانزدهم

«در مورد شراب، شمع، شاهد و خراباتی»

 شیخ چون از سؤال قبلی فارغ شد به پاسخ سؤال دیگر سایل که در مورد شراب، شمع شاهد و خرابات است، و جواب این سؤال را هم به طریق مشرب عرفان و هم به طریق ارباب حال می فرماید.

 805    شراب و شمع و شاهد را چه معنی است؟       خراباتی شدن آخر چه دعوی است؟

سایل می پرسد که شراب، شمع و شاهد که در منظوم و منثور بر زبان ارباب حال و اهل کمال جاری می شود، چه معنی دارد و مرادشان از این الفاظ چیست و از خراباتی شدن که ایشان می گویند، چه دعوی و خواسته ای دارند.

 جواب سؤال  شانزدهم

دربارۀ اشارات عرفا(2)

(شراب، شمع، شاهد و خراباتی)

 806    شراب و شمع و شاهد عین معنی است            که در هر صورتی او را تجلی است

شراب، شمع و شاهد را که می بینیم، اگر به حقیقت به آن ها بنگریم، عین معنی است، زیرا آنچه که در جمیع اشیاء تجلی نموده است، آن معنی و حقیقت است و غیر آن حقیقت، موجود حقیقی دیگری نیست، چون غیر حق، عدم است و نمود بی بود می باشد و تمام موجودات در واقع عین آن معنی و حقیقت می باشند

نکته ای که ذکر آن در اینجا لازم است، این است که شیخ جواب این سؤال را بر طریق مشرب عرفانی شیخ محی الدین ابن عربی بیان فرموده اند. سؤال قبلی هم که  در مورد چشم، لب، زلف، خط و خال بود، می توانست جوابش بر همین سیاق  باشد ولی در آنجا بر این سیاق پاسخ نداده اند، علتش در طرح خود سؤال است چون در آن سؤال، سایل بیان فرموده بود که « چه خواهد مرد معنی زان عبارت» سیاق این سؤال  نشان می دهد که سایل آن معانی خاص را می طلبد که بر ارباب حال منکشف است، در صورتی که سیاق سؤال  اخیر به نحوی است که سایل می خواهد بداند، معانی این الفاظ در مشرب عرفان چیست و  این تفاوت از سیاق سئوالات بخوبی مشخص می شود. البته شیخ در بیت بعدی جواب سؤال بر سیاق اهل حال نیز پاسخ خواهد داد.

807    شراب و شمع، ذوق و نور عرفان                ببین شاهد که از کس نیست پنهان

می فرماید شراب عبارت است از ذوق و حالی است که از مشاهدۀ جلوۀ محبوب  حقیقی بر دل عاشق سالک روی می نماید و شمع عبارت است از نور عرفان که در دل عارف صاحب شهود منور می گردد و هم چنین شاهد، حق است به اعتبار ظهور و حضور، به همین جهت شیخ می فرماید: شاهد از کسی پنهان نیست و انسان باید به عین الیقین، نظارۀ تجلیات الهی بنماید برای اینکه او در غایت ظهور است و اما به سبب مایی و تویی، من و تو از وی محجوبیم.

808             شراب اینجا زجاجه، شمع مصباح                بود شاهد، فروغ نور ارواح

مراد از شراب در اینجا که محل بیان حالات ارباب حال و کمال است، زجاجه است و زجاجه عبارت از صور مظاهر حسیه می باشد.  حق  در عالم مثال که برزخ میان غیب و شهادت است، برای تأنیسِ سالکِ مبتدی که هنوز به مرتبه شهود و جمال مطلق نرسیده است به آن صور ظاهر می شود  و این  را تجلیات افعالی گویند و حق در این مرحله به صورت اشیاء ظاهر می شود و در اصطلاح صوفیه این مرتبه را تأنیس می گویند. مراد از شمع نیز مصباح و نور آن تجلی است و مراد از شاهد فروغ و روشنی نور ارواح است، یعنی فروغ نور تجلی است که مخصوص ارواح طیبه است و این مرتبه را تجلی نوری گویند که بالاتر از مرتبۀ تأنیس است. تجلی که موسی علیه السلام از شجره مشاهده نمود از از این نوع بود در انطباق داستان حضرت موسی با مفهوم این بیت باید گفت که شراب یا زجاجه، دل حضرت موسی بود شمع یا مصباح همان شجری بود که نور از او ساطع گشت و شاهد، آن نوری بود که از آن درخت تابان شد و شرارۀ آن بر دل موسی نشست و او را از خود بی خود کرد بیت بعدی این معنی را بیان می کند

809             زشاهد بر دل موسی شرر شد             شرابش آتش  و شمعش شجر شد

از شاهد که فروغ و روشنی نور تجلی است، بر دل موسی شرر شد، یعنی آتش در دل موسی افتاد و شراب موسی آتش شدۀ یعنی دل موسی آتش شد و به عبارت دیگر از مشاهدۀ آن آتش ، ذوق و شوق در دل موسی پیدا آمد و شمع موسی شجر شد، یعنی چنانچه از شمع نور می تابد، از آن درخت نیز نور تجلی بر موسی تابید.

810             شراب و شمعِ جان آن نور اسراست              ولی شاهد همان آیات کبری است

در انطباق با معراج پیغمبر مصادیق شراب، شمع و شاهد بدین ترتیب است که شراب و شمع عبارت از نور اسری است. چنانچه روایت شده است عایشه از حضرت پیغمبر پرسید آیا پروردگارت را دیدی فرمود« نوراً انی اراه» و در جواب بعضی صحابه که درک بیشتری داشتند فرمود«نوراً انی اراه نور اسری» ولی مصداق شاهد در معراج پیغمبر همان آیات کبری است و مراد از آیات کبری تجلیات اسمایی و صفاتی است که شهود آن به صورت جامعیت، مخصوص دل مبارک آن حضرت بود.

 

811             شراب و شمع و شاهد  جمله حاضر              مشو غافل زشاهد بازی آخر

یعنی اگر کمال نبوت به وجود حضرت خاتم الانبیاء ختم شده است ولی ذوق و مشاهدۀ تجلیات اسمایی و صفاتی که به شراب، شمع و شاهد تعبیر می گردد، چون مخصوص ولایت است و ولایت نیز باقی است، پس شراب، شمع و شاهد نیز  جمله حاضر و با تو همراهند. بنابراین تو نباید در حجاب غفلتِ هستی و خود بینی محجوب شوی و از شاهد بازی غافل شوی و از مشاهدۀ جمال محبوب بازمانی.

812             شراب بیخودی درکش زمانی             مگر از دست خود یابی رهایی

شراب بیخودی و محو و فنا درکش تا به دولت هستی برسی و بدینوسیله شاید از دست تعین خود که حجاب عاشق از معشوق است، رهایی یابی و به دیدار جمال جانان که غایت مطلوب و مقصود است، برسی.

813             بخور می تا زخویشت وارهاند       وجود قطره با دریا رساند

یعنی می و شراب تجلی جمال محبوب  مطلق را نوش کن تا تو را از خودی خود وارهانده  و مست و فانی سازد و به سبب رفع تعیین از هستیِ مجازی ترا که به منزلۀ قطره ای هستی به دریای اعظم حقیقت مطلق برساند

814             شرابی  خورکه جانش روی یار است            پیاله چشم مست باده خوار است

شرابی بخور که جام آن شراب، روی یار است، چون مستی و بیخودی سالکان از بادۀ تجلی جمال محبوب است که به سبب مشاهدۀ آن جمال، سکر و مستی بر عاشق مستولی می گردد.

در مصرع دوم می فرماید: شرابی بخور که پیالۀ آن، چشم مست باده خوار است. یعنی شراب تجلی جمال محبوب هم به پیالۀ شراب محبوب نوش کن. لازم به یادآوری است که چشم محبوب، خودش مست و باده خوار است و مستی و باده خواری از صفات چشم محبوب است از طرفی خود چشم محبوب پیاله است که در واقع ساقی و باده خوار هر دو یکی است.

815             شرابی می طلب بی ساغر و  جام                  شراب باده خوار و ساقی آشام

شرابی که در این بیت به آن اشاره رفته است، شراب تجلی ذاتی است. این شراب نه ساغر دارد و نه جام دارد، باده خوار و ساقی آشام می باشد. سابقاً اشاره شده است که مستلزم تجلی ذاتی، فنای مطلق تعینات است و در مقام و اطلاق ذاتی امتیازی وجود ندارد و تجلی ذاتی، تمام امتیازات وتعینات را مرتفع می سازد. به عبارت دیگر امتیاز باده، باده خوار، ساقی، ساغر و جام  مربوط به مرتبۀ تنزل ذات است به اسماء و صفات که مربوط به مرتبۀ ظهور است و در مرتبۀ تجلی ذاتی همه فانی و نیست می شوند. لازم به یادآوری است، این معانی که شیخ در این ابیات ادا نموده است، همه حالات و مشاهدات ارباب  کشف  و شهود است که بی تأویل  برآن ها روی نموده و به عین الیقین مشاهده نموده اند. سالکان که به مرتبۀ تجلیات افعالی می رسند، حضرت حق را در عالم مثالی به صورت مظاهر محسوسه مانند انسان و غیره مشاهده می نمایند و« رأیت ربی فی احسن صورته» نشان از این حالت است. از بعضی اکابر صوفیه نیز یه طریق مختلف روایت شده است که حق ساقی گشته و شراب به ایشان می دهد و ایشان چون آن شراب را می نوشند، محو و فانی می شوند  البته این مراتب جز ارباب شهود که به آن مراتب رسیده اند، برای کسان دیگر میسر نیست.

816             شرابی خور زجام وجه باقی               سقا هم  ربهم او راست ساقی

این بیت  اشاره به این آیه کریمه است«سقاهم ربهم شراباً طهوراً» می فرماید شراب تجلی از جام وجه باقی که عبارت از همان حق است بخور و در معنی آیه کریمه« سقاهم ربهم» تأمل نما و ببین که به فرمودۀ قرآن برای کسی که از جام وجه باقی شراب می خورد ساقی خود  حق است و او در شهود جمال حق، مست و خراب است.

817             طهور آن می بود کز لوث هستی                  ترا پاکی دهد در وقت مستی

شراب طهور که در قرآن به آن اشاره شده است نوع عالی شراب است که سالک را از  لوث و ناپاکیِ هستیِ مجازی و تعین در وقت ذوق ومستی می رهاند و پاک می سازد.

818             بخور می، وارهان خود را زسردی                که بد مستی بِه است از نیکمردی

شیخ می فرماید که می محبت و عشق که وسیلۀ وصول به مشاهدۀ جمال محبوب است، بخور و خود را از سردی و افسردگی که لازمۀ زهاد ظاهراً آراسته و باطن آلوده به صفات ذمیمه است وارهان. در مصرع دوم می فرماید که بدمستی که عدم تقید به قیودصوری است بسیار بسیار بهتر است از آن نیکمردی و زهد و سلامت ظاهری که دارای باطنی افسرده و آلوده به کبر و خودنمایی وحب جاه و شیادی می باشد

819             کسی کو افتد از درگاه حق دور           حجاب ظلمت او را بهتر از نور

بدان که غرض از علوم واعمال آن است که وسیلۀ قرب حقف معرفت و شناخت گردد. در واقع هدف نهایی، رسیدن به معبود است مراد از حجاب ظلمت، معصیت است و مراد از نور، اعمال حسنه است، اگر معصیت موجب ندامت و بازگشت به حق شود، بهتر از اعمال به ظاهر حسنه است که موجب تکبر و غرور گردد و انسان را از خدا دور نماید. البته اعمال حسنه ای که انسان را به خدا نزدیک کند، نعم المطلوب است. و معصیتی که ندامت نداشته باشد بسیار بد است. در این بیت اعمال حسنه ای که موجب غرور می گردد با معصیتی که موجب ندامت می گردد با هم مقایسه شده اند. لذا  شیخ فرموده است کسی که با اعمال به ظاهر صالح از درگاه حق دور بیفتد، بدتر از کسی است که معصیتی توام با ندامت دارد و این تاریکی بهتر از آن نور است.

820             که آدم را زظلمت صد مدد شد            زنور ، ابلیس ملعون ابد شد

مصداق بیت فوق داستان آدم و ابلیس است، حضرت آدم معصیت نمود اما معصیتی که موجب ندامت او شد و  گفت «ربنا ظلمنا» و همین ندامت موجب تقرب او به در گاه الهی گردید، لیکن ابلیس هزاران سال عبادت کرد اما این عبادت در او کبر و غرور بوجود آورد و موجب عصیان و نافرمانی او از خدا شد و از خدا دور گردید. پس گناه و معصیت آدم بهتر از عبادت شیطان بود.

821             اگر آنینۀ دل را زدوده است               چو خود را بیند اندر وی چه سود است

ارباب تصفیه  و تزکیه آئینه دل را صیقلی می دهند تا جمال حق در آن آینه مصفا تجلی کند حال اگر این آئینه سبب خود بینی شود، نبودن آن بهتر از بودن آن است چون سبب تکبر می شود و انسان را از خدا دور می کند.

822    زرویش پرتوی چون بر مِی افتاد                            بسی شکل حبابی بر وی افتاد

مراد از روی مصرع اول و جه ذات حق است. مراد از می نیز می محبت ذاتی احدیت است که به حکم «فان احببت ان اعرف» حب ظهور یافت و از خانه علم به صحرای عین تاخت و دریای ذات الهی به سبب طوفان این محبت متموج گشت و بسی شکل حبابی بر روی این دریا بوجود آمد شکل حبابی اشاره به تعینات و عالم کثرات است. چون هر چه هست وجود حقیقی ذات احدیت است و تمام ممکنات مانند حبابی بر روی دریای حقیقت می باشند. پس معنی بیت چنین خواهد بود: وقتی از روی او یعنی وجه ذات احدیت پرتوی بر می که عبارت از حب ظهور ذات احدیت است تایید، بر روی این می که مانند دریای عظیمی است، حباب های زیادی که همان  عالم کثرات و تعینات است ، بوجود آمد.

823             جهان و  جان بر او شکل حباب است              حبابش اولیایی را قباب است

مراد از جهان ، عالم اشباح است و مراد از جان عالم ارواح است. می فرماید: هر دو عالم اشباح و ارواح بر دریای ذات که به اعتبار محبت به  می تعبیر می شود مانند حبابی است، یعنی  در حقیقت غیر از دریا هیچ نیست و عالم کثرات و ممکنات همه مثل حباب های روی دریا می باشند و این حبابها، قباب و پرده اولیای حق گشته اند، چنانچه بحر وحدت در حباب تعینات مخفی و مستور است اولیاء الله نیز  در دریای  وحدت  مستغرق و در حباب تعین انسانی مستور و مخفی اند.

824             شده زو عقل کل حیران و مدهوش       فتاده نفس کل را حلقه در گوش

عقل، اول موجودی است از موجودات امکانی که از می محبت «فأحببت ان اعرف» نوش کرده و مست محبت  حیران و مدهوش شده است. نفشس کل نیز در مرتبۀ دوم از موجودات امکانی قرار دارد، حلقه در گوش افتاده و مطیع و منقاد اوامر است. در مقام طلب و محبت قائم ایستاده که هیچ از آن مرتبه تجاوز ننماید.

825         همه عالم چو یک خمخانۀ اوست               دل هر ذره ای پیمانۀ اوست

همه عالم از غیب و شهادت مانند خمخانۀ اوست، یعنی تمام موجودات پر از شراب هستی او گشته اند و هر ذره از ذرات موجودات به حسب  قابلیت خود پیمانۀ شراب محبت حق هستند و پیمانۀ همه موجودات از این شراب پر است. به تکرار در ابیات بالا گفته شد که مراد از شراب همان می محبت ظهور ذات احدیت است که در هر یک از تعینات و کثرات ظهور نموده است.

826    خرد مست و ملایک مست و جان مست         هوا مست و زمین مست و زمان مست

مست بودن اشاره به خوردن می محبت است و می محبت نیز حسب ظهور الهی در عالم کثرات و ممکنات است، پس معنی بیت چنین  خواهد بود که هر چه هست از این می محبت خورده اند و از نیست به هست آمده اند یعنی هستی همه موجودات وابسته به تجلی وجود ذات احدیت است.

827             فلک سرگشته از وی در تکاپوی           هوا در دل به امید یکی بوی

یعنی فلک که از آن می محبت «فأحببت ان اعرف» نوشیده به واسطۀ آن دائماً سرگشته وحیرت زده در تکاپوست ودر طلب دوست، گرد عالم معلق زنان می گردد و هوا و عشق در دل فلک به امید یک بوی است که از نفحات تجلی جمال محبوب به وی برسد و یا آنکه به امید یک بویی است که در فطرت به او رسیده و اینک طالب و خواهان آن بو است. به علت آنکه هوا در جوف فلک است، در این بیت  عبارت هوا در دل بسیار ظریف آمده است.

828    ملایک خورده صاف از کوزۀ پاک                  به جرعه ریخته دُردی بدین خاک

ملازک وفرشتگان  از آن می محبت آنچه صاف است از کوزۀ پاک خورده و نوش کرده اند. صاف اشاره به آن است اول  فیضی که از مبدأ فیاض فایض می گردد بدون واسطه به ارواح مقدسه می رسد، بنابراین کاملاً صاف است و پس از آن فیض به عرش، اجسام فلکی، عناصر چهارگانه و موالید سه گانه می رسد. کوزۀ پاک اشعار برآن دارد که چون ملایکه ارواح مجرده اند، حقیقت و تعین ایشان که پیمانه آن شراب است از کدورت طبیعی معراست. در مصراع دوم فرموده به جرعه ریخته دُردی بدین خاک، ریختن دردی برخاک اشاره به آن است که اسفل سافلین مراتب تنزل، مرتبۀ خاک است وملایک به یک نوشیدن  و باز خوردن آن می، دُردی او را بدین خاک تیرۀ ظلمانی ریخته اند.

829    عناصر گشته زان یک جرعه سرخوش             فتاده گه در آب و گه در آتش

عناصر اربعه آب، آتش،باد و خاک از آن جرعۀ دردی که ملایک بر خاک ریختند از غایت اتحادی که با یکدیگر داشتند به اتفاق نوش کردند و سرخوش و مست گردیدند و از غایت شوقی که از آن جرعه دست داده از تاب آن عشق، گاه در آب عرق، غریق افتاده اند و گاهی در آتش طلب سوزانند. عناصر گه در آب افتاده اند و گه در آتش، تعبیر بسیار ظریفی است.

830       زبوی جرعه ای کافتادبرخاک                برآمد آدمی تا شد برافلاک

از بوی و لذت آن جرعۀ دردی که برخاک افتاد. آدمی سراز خاک تیره برآورد و چنان عالی بزرگ شد که از غایت علوم مرتبه بر افلاک برآمد و از مرتبۀ افلاک و ملائکه نیز بالاتر رفت.انسان به واسطۀ آن که مُرکّب است از غایت پستی که همان عنصر خاک است و از غایت علو که همان روح اضافی است به حکم «فنفخت فیه من روحی» به همین مناسبت مسجود ملایک است. پس هر آینه خمیرۀ طینت آدمی از جهت آنکه از آن دردی که بر خاک ریخته شده، بوجود آمده است از نظر صوری ناقص می نماید ولی در حقیقت به سبب جامعیت، درغابت کمال است. از این جهت است که شراب تجلیِ وجه باقی به تمامت حسن فقط در ظرف دل و حقیقت انسان کامل گنجایی دارد.

831             زعکس او تن پژمرده  جان گشت                  زتابش جان افسرده روان گشت

از انعکاس آن می محبت ذاتی، تن و جسم پژمرده جان گشت یعنی روح یافت و از تابش حرارت آن می محبت ذاتی، جان افسرده روان گشت یعنی کمر شوق و عشق بر میان بست و راه در طلب  نهاد و هوای رجوع به مبدأ اصلی نمود.

832             جهانی خلق از او سرگشته دایم           زخان و مان خود برگشته دایم

به واسطۀ آثار آن می محبت ذاتی، خلق عالم دایماً سرگشته و متحیرند و سرگردان عشق و طلبند و محبوب حقیقی را می جویند و از غایت درد طلب وسوز محبتی که دارند، دائماً از خانمان و منزل خود برگشته اند و گرد عالم به پای سعی دوان و دست حیرت بر سر زنان می گردند و مرشد و هادی می طلبند تا آنان را به وصال محبوب رهنمایی کند.

833             یکی از بوی دردش عاقل آمد              یکی از رنگ صافش ناقل آمد

گروهی از بوی درد آن می محبت عاقل آمدند یعنی طریق عقل را گزیدند، مانند حکما و فلاسفه که راه عقل می جویند. چون استدلالات عقلی در معرفت الله کافی و وافی نیست، هر آینه غیراز بویی از آن حقیقت چیزی به مشام ایشان نمی رسد. گروهی دیگر راه رسیدن به حق را دلایل نقلی گزیدند، مانند علمای ظاهر که نقل را به عقل  مقدم می دارند و  چون ایشان ناقل از انبیاء و اولیاء هستنند، نقل ایشان از رنگ صاف خواهد بود. این مرتبه اعلی از حالت اول است ولی هر دو گروه چون ذوق و وجدان ندارند، رنگ وبویی بیش نیافته و به حقیقت نرسیده اند.

834             یکی از نیم جرعه گشت صادق           یکی از یک صراحی گشت عاشق

گروهی از ارباب ذوق قدم از مرتبه رنگ وبوی بالاتر گذاشته وازذوق وجدان بهره مند گشته  و با نوشیدن نیم جرعه از آن می محبت ذاتی، صادق وثابت گشته و قدم در راه محبت حق گذاشته اند و این مرتبۀ  نجبا و ابرار است. گروهی دیگر از اهل ذوق که مقام آن ها بالاتر است یک صراحی از آن می محبت فطری نوشیده و عاشق گشته اند. شارب آن صراحی، شراب محبت و عشق از خم  و سبوی تجلیات اسمایی وصفاتی می نوشد واین مقام اوتاد است

835             یکی دیگر فرو برده بیکبار                 خم و خمخانه وساقی و  می خوار

گروهی دیگر که مقامشان عالیتر بوده و اقطاب هستند، از تمام قیود مراتب کثرات افعال، اسماء و صفات وارسته و به مقام اطلاق ذاتی پیوسته اند. این گروه، مست شراب جام تجلی  گشته و به مقام فناء فی الله و سپس به مقام بقاء بالله رسیده  و یکباره خم ، خمخانه، ساقی، می خوار را فرو برده اند و مست ازل و ابد گشته اند. خم عبارت از اعیان کثرات است، خمخانه مرتبه علم و امتیاز  اسماء است، ساقی عبارت از ذات است به اعتبار حب ظهور و می خوار، خرد است.

836              کشیده جمله و مانده دهن باز              زهی دریادل و رند سرافراز

این گروه بقدری تشنه می محبت هستند و با وجود اینکه خم، خمخانه، ساقی و میخوار را  فرو برده اند، باز سیراب نشده اند و دهن آن ها برای نوشیدن بازمانده است و دائم «هل من مزید» می زنند و زیاده می طلبند، چون اطلاق ذاتی اوسع از آن است که به این مذکورات بگنجد. در مصرع دوم با لحن تعجب می فرماید: زهی دریا دل و رند سرافزار، یعنی بحر محیط هستی مطلق، برای این گروه، دل و حقیقت شده و دلشان مثل دریا شده است و این گروه جمیع کثرات و تعینات را از خود دور کرده و رند سرافراز دوعالم شده اند و هیچ مرتبۀ مخلوقی به مقام رفیع آنان نمی رسد.

837             درآشامید هستی را به یکبار               فراغت یافته ز اقرار وانکار

این گروه، هستی عالم را به یکباره به جهت وسعت شرب و استعداد، در آشامیده ونوشیده اند وتعین و نقش هستی بر لوح وجود نگذاشته اند. این گروه فارغ از اقرار و انکار گشته اند، زیرا او نه انکار کسی دارد و نه پروای این دارد که دیگران او را انکار و اقرار کنند، چون انکار و اقرار از لوازم منیت، توهم، تعدد و اثنینیت می باشد، در صورتیکه این افراد از این همه قیود معرا و مبرا گشته اند و هستی آن ها از بین رفته ومرتفع شده و به وجود حق قائم گشته اند.

838       شده فارغ ز زهد خشک وطامات                           گرفته دامن پیر خرابات

این گروه چون هستی عالم را محو گردانیده و به مقام فناء فی الله رسیده اند، از زهد خشک و طامات که از لوازم اثنینیت ومنبت است فارغ گشته اند. زهد خشک آن است که صورت ظاهر، زهد باشد ولی در باطن از معنویت خبری نباشد و طامات عبارت است از خود فروشی و بیان کلماتی است که موجب فریبندگی عوام  و تسخیر ایشان گردد. این گروه دامن پیر خرابات را هیچوقت رها نمی سازند، چون با دست همت اوست که جمیع رسوم و عادات را ترک کرده اند و اینهمه کمالات که نصیب آن ها شده است، در اثر ارشاد و راهنمایی آن مرشد کامل بوده است  و چون به راهنمایی او به این مقام رسیده اند، بنابراین هیچوقت  دامن او را از دست نمی دهند تا با ارشاد از مرتبۀ تلوین عبور و به مقام تمکین برسند و هر لحظه به کمال  و جمال دیگر نایل شوند.

 

/ 0 نظر / 201 بازدید